شناسه: 288541

بدون عنوان

به روایت از علی حسینی : مادر شهید می گوید: شبی خواب دیدم که رفته ام گلزار شهدا دیدم فرزندم می آید. تفنگ روی دوشش بود و پوتین ها را محکم بسته و لباس سبز غلیظ به تن دارد. پرسیدم: از کجا می آیی؟ جواب داد: رفته بودم دو نفر زندانی را آزاد کنم و این کار را انجام دادم. روحش شاد همچنین هنگامی که به مکّه مشرف شده بودم. روزی در چادر نشسته و مشغول خواندن دعا و راز و نیاز بودم که ناگهان سید هاشم با لباس احرام وارد چادر شد. و از طرف دیگر خارج شد دو مرتبه این آمد و رفت انجام شد در این هنگام گریه ام گرفت می خواستم با او شروع به صحبت کنم که دیگر او را ندیدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه