شناسه: 290063

عشق به جهاد 2

به روایت از احمد شیرغلامی : یک روز صبح در اطاق کارم بودم که ناگهان دیدم علی اصغر وارد اطاق شد بلند شدم و با او احوالپرسی کردم دیدم رنگ از رخسارش پریده و صدایش به سختی شنیده می شود بالاخره با اشاره و زحمت فراوان به من فهماند که می خواهم دوباره به جبهه اعزام شوم بعد متوجه شدم که از ناحیه گلو و حنجره دچار مجروحیت شده و نمی تواند که خوب صحبت کند گفتم که فعلاً برو استراحت کن چند روز دیگر برگرد که اعزامت کنیم اما با اصرار زیاد موفق شد که برگ اعزام مجدد به جبهه را بگیرد و عازم جبهه شد و خلاصه بعد از چند روز خبر شهادتش را آوردند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه