خاطرات سياسي
راوی محمد جلیلی: یک روز که در خانه نشسته بودم دیدم یک مرتبه برادرم علی اکبر وارد خانه شد و دست و پایش زخمی بود به ایشان گفتم علی جان چه شده است؟ گفت: چیز مهمی نیست با اصرار زیادی که کردم به من گفت: برای تظاهرات به خیابان رفته بودم که ساواکی ها مرا تعقیب کردند من هم پا به فرار گذاشتم. و خودم را به مدرسه نواب(حوزه علمیه) رساندم و خود را در داخل حوض آ ب انداختم و مخفی شدم ولی آنها مرا پیدا کردند و دور حوض مرا محاصره کردند. من هم سرم را زیر آب کردم ولی بعد از چند ثانیه مجبور شدم سرم را بیرون بیاورم و آنها مرا با شلاّق کتک زدند و در آخر هم داخل حوض آب آمدند و مرا دستگیر کردند و بعد از کمی شلاق زدن مرا آزاد کردند برای همین دست و پایم زخمی شده است.
ثبت دیدگاه