شناسه: 290792

خاطرات سیاسی

در سال 1357 که مبارزات ملت ایران به اوج رسیده بود یک روز از تظاهرات به سمت خانه بر مى‏گشتم و درهمان لحظه مدرسه بچه‏ها هم تعطیل شده بود بعد بچه‏هاى مدرسه گفتند سید حسین را گروهبان ضیایى سیلى زده سریعاً به ژاندارمرى رفتم که ببینم بچه‏ام خلاف کرده چطور شده از او سؤال کردم رفتم جلو گفتم آقاى ضیایى شما بچه مرا سیلى زده‏اید؟ گفت، بله گفتم چرا؟ گفت: فحش داد. پرسیدم چه گفت: او که اهل فحش دادن نبود شما بگوئید چه گفته تا بروم تنبیهش کنم گفت: او به شخص اول ایران و جهان توهین کرده و مرگ بر شاه گفته گفتم سر گروهبان همه مردم مرگ بر شاه مى‏گویند و بعد درگیرى لفظى پیدا کردیم استوارى در آنجا بود یک خورده با معرفت بود ما را از هم جدا کرد بالاخره این قضیه گذشت تا انقلاب اسلامى به پیروزى رسید و ما اسلحه‏ها را از آنها گرفتیم در موقع اولین انتخابات که ما در سر صندوق‏ها حاضر بودیم و جزو نیروهاى کمیته و مردمى بودیم این اسلحه‏ها را تحویل سید قاسم دادم تا خودمان سایر نیروها را در سر صندوق‏ها تقسیم کنیم بعداً بیایم اسلحه‏ها را بگیرم بالاخره کارها تمام شد آمدم جاى فرزندم گفتم بابا در حال حاضر قدرت در دست ماست و قصد داشتم امتحانش کنم گفتم: ژاندارمرى قدرتى ندارد حالا مى‏توانى جواب سیلى که خوردى با بزنى آزادى مى‏توانى بزنى پسرم خندید و گفت پدر جان من انتظار داشتم اگر من چنین عمل را خواستم انجام بدهم شما نگذارید و مرا موعظه کنید مى‏خواهم بگویم من آن سیلى را براى رضاى خدا خوردم و براى رضاى خداوند گفته‏ام بر شاه و این بند اسلحه‏اى که در دستم است زیرش نوشته شده گروهبان ضیایى خلع سلاح شده‏ام قدم مى‏زنم و اسلحه بر دوش ماست همین رنج براى او کافیست من هیچ چیز ندارم امیدوارم خداوند متعال از گناه و خطاهایش بگذرد چون من فقط براى رضاى خدا آمده‏ام به خیابان و براى رضاى خداوند سیلى خورده‏ام و براى رضاى او هم گذشت کرده‏ام.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه