خاطرات سیاسی
در سال 1357 که مبارزات ملت ایران به اوج رسیده بود یک روز از تظاهرات به سمت خانه بر مىگشتم و درهمان لحظه مدرسه بچهها هم تعطیل شده بود بعد بچههاى مدرسه گفتند سید حسین را گروهبان ضیایى سیلى زده سریعاً به ژاندارمرى رفتم که ببینم بچهام خلاف کرده چطور شده از او سؤال کردم رفتم جلو گفتم آقاى ضیایى شما بچه مرا سیلى زدهاید؟ گفت، بله گفتم چرا؟ گفت: فحش داد. پرسیدم چه گفت: او که اهل فحش دادن نبود شما بگوئید چه گفته تا بروم تنبیهش کنم گفت: او به شخص اول ایران و جهان توهین کرده و مرگ بر شاه گفته گفتم سر گروهبان همه مردم مرگ بر شاه مىگویند و بعد درگیرى لفظى پیدا کردیم استوارى در آنجا بود یک خورده با معرفت بود ما را از هم جدا کرد بالاخره این قضیه گذشت تا انقلاب اسلامى به پیروزى رسید و ما اسلحهها را از آنها گرفتیم در موقع اولین انتخابات که ما در سر صندوقها حاضر بودیم و جزو نیروهاى کمیته و مردمى بودیم این اسلحهها را تحویل سید قاسم دادم تا خودمان سایر نیروها را در سر صندوقها تقسیم کنیم بعداً بیایم اسلحهها را بگیرم بالاخره کارها تمام شد آمدم جاى فرزندم گفتم بابا در حال حاضر قدرت در دست ماست و قصد داشتم امتحانش کنم گفتم: ژاندارمرى قدرتى ندارد حالا مىتوانى جواب سیلى که خوردى با بزنى آزادى مىتوانى بزنى پسرم خندید و گفت پدر جان من انتظار داشتم اگر من چنین عمل را خواستم انجام بدهم شما نگذارید و مرا موعظه کنید مىخواهم بگویم من آن سیلى را براى رضاى خدا خوردم و براى رضاى خداوند گفتهام بر شاه و این بند اسلحهاى که در دستم است زیرش نوشته شده گروهبان ضیایى خلع سلاح شدهام قدم مىزنم و اسلحه بر دوش ماست همین رنج براى او کافیست من هیچ چیز ندارم امیدوارم خداوند متعال از گناه و خطاهایش بگذرد چون من فقط براى رضاى خدا آمدهام به خیابان و براى رضاى خداوند سیلى خوردهام و براى رضاى او هم گذشت کردهام.
ثبت دیدگاه