شناسه: 290794

خاطرات سیاسی

سال 1357 در اوج تظاهرات مردم ایران علیه رژیم ستم شاهى مواظب فرزندم سید حسین بودم زیرا بسیار انقلابى بود و پاسگاه با او لجبازى مى‏کرد و مى‏خواست بهانه‏اى از او بگیرند و او را از پاى در بیاورند یک روز به پدرش گفت پنجاه تومان به من بدهید آن زمان پنجاه تومان پول بسیار زیادى بود پرسیدم براى چه این پول را مى‏خواهى گفت: لازم دارم براى حفظ جانم و انقلاب ضرورى است من در ضمن اینکه پول را به او دادم مراقب بودم چه کار مى‏کند دیدم رفت جلو بانک صادرات و به یکى از اوباش آنجا پول را داد که من او را مى‏شناختم شب که آمد خانه از او پرسیدم پنجاه تومان را چه کردیاو هم واقعیت را گفت که دادم به آقاى فلانى که از ارازل و اوباش است گفتم چطور و چرا؟ گفت گروهبان کفاس در پاسگاه با ما رفیق است و اطلاعات داخل پاسگاه را به ما منتقل مى‏کند ایشان گفت رئیس پاسگاه آقاى ضیایى مبلغ بیست تومان به فلانى داده که در روز تظاهرات شیشه بانک را بشکند و آنجا را آتش بزند تا پاسگاه بتواند من و چند نفر دیگر از انقلابیون را از میدان خارج کند من هم به آن فرد گفتم اگر نیاز به پول دارى این پنجاه تومان بهتر از بیست تومان رئیس پاسگاه و گرنه پول نمى‏خواهى دست از این عمل بردار و گرنه تو را به مردم معرفى مى‏کنم تا نابودت کنند و دستت رو بشود او هم پول را قبول کرد و به انقلابیون پیوست.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه