عشق شهادت
راوی هاجر بهرامی: برای بار سومی که فرزندم محمود به مرخصی آمده بود. همه ی ما از دیدن ایشان خوشحال شدیم . یادم هست در یکی از شبها که رختخواب برای ایشان انداختم به او گفتم : در اتاق برای شما رختخواب انداختم بروید بخوابید . به طرف رختخواب رفت. و زیر لب می گفت : رختخواب من از تو خسته شدم . تو از دست من خسته نشدی . چرا دست از سر من بر نمی دارید . به ایشان گفتم : محمود جان چه می گویی ؟ گفت : هیچی مادر جان . کمی ناراحت هستم . نزدیکش آمدم و گفتم برای چه ؟ گفت : چون هنوز به شهادت نرسیده ام هر دفعه که می زدم به امید آنکه دیگر بر نمی گردم و خوشحال از اینکه این بار به شهادت می رسم. ولی شهادت نصیبم نمی شود و ناراحت بر می گردم . گفت: مادر جان شما برایم دست بر دعا بردارید تا شهادت نصیبم شود. من گفتم : چه می گویی . حیف نیست . جوان به این زیبایی و رعنایی به شهادت برسد . من با شما کارهای زیادی دارم . و برای شما نقشه هایی کشیدم .گفت ، پس مادر جان چون شما راضی نیستید من به شهادت نمی رسم . اگر مرا دوست دارید دعا کنید شهید شوم . چون من آرزوی خبر شهادت ندارم . و تا به شهادت نرسم به جبهه رفتنم را ادامه می دهم .
ثبت دیدگاه