شناسه: 291689

حرمت والدين

راوی فاطمه پورجعفر: آخرین باری که محمدحسین می خواست به جبهه برود گفت: من با دوستانم جلوی پمپ بنزین قرار دارم. گفتم: من برای بدرقه ات می آیم. گفت: نه همین جا خداحافظی کنید. گفتم: من طاقت نمی آورم باید تا پای ماشین همراهت بیایم. خلاصه یک ظرف شیرینی برای فقرا آماده کردم و آینه و قرآن در سینی گذاشتم و به پدرش دادم و گفتم؛ قرآن را بالا بگیرد تا محمد حسین رد شود. همین که پدرش سینی را بلند کرد آینه افتاد و شکست. محمدحسین گفت: ناراحت نشوید، شکستنی خوب است، که به دل من افتاد این دفعه محمدحسین شهید می شود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه