تقيد به مسائل شرعي
راوی زهرا تسلیمی: یک روز به اتفاق خانواده و برادرم حسن تسلیمی به خانه ی خاله جان می رفتیم . آن زمان من ده ، یازده ساله بودم . نیمه های راه بود من چادرم را باز کردم تا صورتم را بگیرم و روسری هم سرم نبود. حسن متوجه من شد و گفت : چرا روسری سرت نکردی ، گفتم : چادر بر سرم است ولی ایشان گفت : برگردیم خانه ، تا تو و فاطمه روسری هم سرتان کنید زن باید پوشیده باشد اگر یک وقت چادر از سرش جدا شد، لخت و عریان نباشد و ما هم برگشتیم و روسری سرمان کردیم و دوباره به طرف خانه ی خاله جان راه افتادیم .
ثبت دیدگاه