شناسه: 292782

خاطرات سیاسی

به روایت از محمدتقی پور آزاد : به خاطر دارم زمان انقلاب بود و یک روز که مشهد یک روز خونینی را سپری کرده بود فرزنم جعفر به خانه نیامده بود با خود گفتم نکند ایشان هم در این تظاهرات به شهادت رسیده باشد. چون درآن زمان می گفتند که ارتشی های باز نشسته را می کشیم من هم چون یک ارتشی بودم از خانه بیرون نرفتم همانطور که به پشتی تکیه داده بودم و در فکر رفته بودم همسرم مرا صدا زد و گفت اینقدر با خودت فکر نکن انشاالله برمی گردد. تقریبا ساعت 12 شب شده بود به همسرم گفتم شما برو بخواب من بیدار می مانم تا جعفر بیاید همانطور تو فکر بودم ناگهان دیدم فردی داخل حیاط خود را انداخت جعفر بود ترسیدم به ایشان گفتم چرا از درب حیاط داخل نیامدید؟ گفت با خودم گفتم شاید شما از خواب بیدار شوید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه