شناسه: 293530

تقید به نماز

یک روز برادرم غلامحسین زمانیکه من کوچک بودم صدایم کرد وکنار خود نشاند و گفت معصومه جان نمازت را برایم بخوان خواندم دستش را داخل جیبش برد و یک تومان به من هدیه داد بعد گفت خوب خواهر عزیزم حالا اصول دینت را بگو من هم اصول دین را گفتم دستش را داخل جیبش برد و یک تومان دیگر به من داد و هیچ گاه این عمل او را فراموش نخواهم کرد

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه