شناسه: 293576

خبر شهادت

به روایت از محترم محمدرضانیا : یک روز که در خانه بودم و مشغول غذا درست کردن صدای درب را شنیدم وقتی به دم در خانه رسیدم یک ماشین سپاه را که آن در خیابان پارک کرده بود دیدم که تا مرا دیدند خانمی از آن پیاده شد و طرف من آمد وقتی نزدیک شد متوجه شدم که یکی از اقواممان است که پسرش همراه محمد ما به جبهه رفته بود بعد از احوال پرسی به او گفتم: از این طرف ها آمده ای؟ گفت: چند وقتی است از محمد خبری ندارم او هم اسم فرزندش محمد بود می خواستم از شما سوال کنم وقتی پسرتان زنگ زد چیزی از پسر من گفت، گفتم نه خبری نداشت بعد از من خداحافظی کرد و رفت. ساعتی طول نکشید که دخترم با ما تماس گرفت و گفت که می خواهد با شوهرش به خانه ی ما بیاید مثل این که در راه همان ماشین سپاه که جلوی خانه ی ما ایستاده بود آنها را سوار می کند و می گوید که محمد زخمی شده و رفته به بیمارستان قائم مشهد می رسند و به آنها اعلام می کنند که او شهید شده و شما را برای شناسایی جنازه آورده ایم آنها پس از دیدن جنازه به خانه آمدند . وقتی به خانه وارد شدند گفتم چرا این قدر دیر آمدید که دخترم نتوانست خودش را کنترل کند و شروع به گریه کرد شوهرش گفت ماشین سپاهی که جلوی خانه ی شما ایستاده بود خبر شهادت محمد را آورده ولی نتوانسته بود به شما بگوید و منتظر مانده بودند تا کس دیگری به خانه بیاید و به او خبر را بگویند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه