شناسه: 294753

تقید به حجاب

یادم می آید در دوران کودکی من و خواهرش فاطمه در کوچه مشغول بازی کردن بودیم و برای خودمان از سنگ خانه درست می کردیم . قربان محمد بزرگوار آمد و ما دو نفررا روسری برسر نداشتیم دعوا کرد وگفت :حالا دلتات می خواهد خانه ای را که درست کردید خراب کنم . گفتیم : نه خراب نکن گفت : به شرطی که اول بروید و روسری سرتان کنید بعد بیایید بازی کنید ما نیز اطاعت کردیم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه