شناسه: 294813

مظلومیت شهید

زمانیک برای رفتن به جبهه آماده شده بودیم همه درآن لحظه با پدر و مادر خود خداحافظی می کردند. ولی شهید بزرگوار در گوشه ای تنها ایستاده بود و به دیگران نگاه می کرد . من یک لحظه متوجه قربان محمد شدم واز حالت بغض گرفته و رنجور او گریه ام گرفت . به پدر ومادرم گفتم : بروید با قربان محمد خداحافظی کنید آن وقت پدر و مادرم به طرف او رفتند وبا او خداحافظی کردند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه