شناسه: 295074

خبر شهادت

به روایت از فاطمه منفریانی : خاطرم هست روزی که خبر شهادت هسرم علی را به روستا آوردند من برای معالجه یکی از فرزندانم به نیشابور رفته بودم. بعد که برگشتم دیدم دامادمان آمد و گفت: یکی ازعکس های علی آقا را بده گفتم: عکس را برای چه می خواهی؟ گفت: همین طوری، گفتم: نه عکس هایش را لازم دارم، دیدم گریه اش گرفت، گفتم: چرا گریه می کنی؟ گفت: چیزی نیست چون فرزندت مریض است برای او گریه می کنم و بعد رفت. بعد از چند دقیقه به خانه ی مادرم رفتم و دیدم که آنجا همه گریه می کنند و بعد متوجه شدم که همسرم علی آقا به شهات رسیده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه