شناسه: 296147

خاطرات سیاسی

قبل از پیروزی انقلاب عده ای از اهالی روستا به ژاندارمری اطلاع داده بودند که یک روحانی به روستا آمده تا برای مردم سخنرانی کند . ژاندارمها به روستا ریختند اما با مقاومت مردم رو به رو شدند ونتوانستندکاری بکنند . همان افراد خائن وجاسوس فهمیده بودند پدر وبرادرم در ان ماجرا شرکت داشته اند . بعد از روی دیوار به داخل حیاط پریده بودند و با چوبدستی به سر برادرم زده بودند که خون ازسر ایشان سرازیر شد تا اینک پانسمان کردیم و خونریزی بند آمد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه