عشق شهادت
به روایت ازسید علی سید الحسینی : در عملیاتی که در منطقه مرزی کوشک جفیر انجام شد ما مقداری از آن ناحیه را گرفته بودیم و هیچ سنگر برای حفظ جان خود نداشتیم به همین خاطر شهید کابلی گفت: حاج آقا ما اول برای شما جان پناه درست می کنیم. در این حین ده نفر از بچه ها آمدند که سید حمید با آنها بود و چوبی در دست داشت. گفت: من نمی گذارم برای حاج آقا سنگر بکنید. من و او دعای اخوت خواندیم و قرار گذاشتیم هیچ کداممان تنهایی به بهشت نرویم. من و حمید سنگری درست کردیم و شب را در آن خوابیدیم. من ساعت چهار صبح بیدار شدم و گریه می کردم و می گفتم: جواب مادر حمید را چه بدهم که سید حمید از خواب بیدار شد و گفت: حاجی چه خبر شده؟ ترکش خورده ای؟ گفتم: نه از ترکش بدتر. تو را 6 ساعت دیگر می برند و مرا از تو جدا می کنند. ناراحت شد و گفت: کسی نمی تواند من را از تو جدا کند، ما باهم عهد بسته ایم. گفتم: نه، نه، تو را خدا می برد و من سوگند می خورم که می روی. حمید از خوشحالی نمی توانست راه برود و به هوا می پرید. آمد و با دستمال اشکهای من را پاک کرد و گفت: می دانی که چطور شهید می شوم. گفتم: بله ولی باشد(حالا برایت نمی گویم).
ثبت دیدگاه