شناسه: 296474

اخلاص عمل

غلامحسن هر موقع از جبهه بر می گشت از هیچ چیز برایمان تعریف نمی کرد. می گفت: « چه فرقی می کندکه در چه لباس یا سنی باشیم، مهم دفاع از کشور است. تعریفی ندارد که ما در جبهه چه کار می کنیم و چه سمتی داریم.» یک روز پسر خاله اش با او تلویزیون تماشا می کردند، و برنامه ای راجع به عملیاتها و شهرهای جنگی پخش می کردند. من نیز در کنارش بودم. ایشان ناگهان رو به پسر خاله اش نمود و با اشاره صفحه تلویزیون، که خط مقدم را نشان می داد، گفت: « اینجت را ببین یادش به خیر، ما چند روزی پیش در این محل بودیم.» من در آن موقع فهمیدم که او در عملیاتها شرکت داشته ولی هیچ موقع صحبتی در این مورد نمی کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه