شناسه: 296960

دوران تحصیل

به روایت از محمد حسین خرمی : من و غلام رضا با هم در یک مدرسه درس می خواندیم .معلمی داشتیم به نام آقای الهیاری موقعی که می خواست شاگردانش را تنبیه کند. خودش تنبیه نمی کرد. به این صورت بود که هر چند نفری که باید تنبیه می شدند را به صف می کرد.ومی گفت: اولی بزند توگوش دومی ،دومی به سومی ،همین طور تا آخر . نوبت به غلامرضا رسید که می خواست به گوش من سیلی بزند ولی او این کارامتناء ورزید و هر چه معلم اصرارکرد وگفت:بزن، او این کار را نکرد پس معلم رو به من کرد وگفت: خرمی بزن توی گوش اصلاحی . من هم چون او نزده بود این کار را نکردم . سرانجام یک نفر پیدا شد و هر دوی ما را کتک زد. بعد روکردم به غلامرضا گفتم:حالابهتر شد و اودر جوابم گفت: من هرگز دوست خودرا نخواهم زد حتی اگر به قیمت از دست دادن جانم تمام شود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه