دستگيري از ضعيفان
راوی زهرا معمارزاده: کیسه جو! من و برادرم به مدرسه می رفتیم . یک روز از آنجا به خانه برگشته بودم ، دیدم که درب حیاط خانه مان بسته است . همانجا کنار دیوار نشستم تا مادرم بیاید . یک وقت صدای موتوری را شنیدم که ایستاد و کسی مادرم را صدا زد . چون مادرم نبود خودم جلو رفتم و دیدم که شهید (محمد اسماعیل زاده ) است . سلام نموده و گفتم : مادرم نیست چکار دارید ؟! پس از اینکه با مهربانی جواب سلامم را داد به آهستگی گفت : ( این یک کیسه دارای مقداری لباس گرم و پتو است که برای شما آورده ام اگر همسایه ها دیدند و پرسیدند که اینها چه بود ؟ به آنها بگویید که یک کیسه جو برای گوسفندان است ! و سپس رفت . من همانجا نشستم تا مادرم از بیرون آمد . همینکه مرا با کیسه دید گفت : این کیسه چیست ؟! من جریان را برایش تعریف کردم . هنگامیکه سر کیسه را به اتفاق مادرم گشودم دیدم که برایمان آورده و برای اینکه همسایه ها یا دیگران متوجه نشوند گفته کمی جو برای گوسفندان ما است . لذا فهمیدم چون این کار را برای رضای خدا کرده است می خواسته هیچ کس نفهمد!
ثبت دیدگاه