شناسه: 297833

دستگیری از ضعیفان

روز دوم شهادت رضا بود مرا صدا زدند که بیا مردی وارد حیاط منزل شده و سینه خیز زمین را می بوسد و می آید. هیچ کس هم او را نمی شناسد، فقط رضا، رضا می گوید. شاید شما او را بشناسید. من رفتم، دیدم پیرمرد سیدی است گریه می کند. برادران او را بغل کردند و روی صندلی نشاندند. پیرمرد کمی آرام گرفت. من رفتم پیش او و با او صحبت کردم. گفتم: تو کی هستی؟ از کجا آمدی؟ تا به حال ما تو را ندیدیم. گفت: من بدون رضا چکنم؟ گفتم: واضحتر بگو، گفت: من شبی در مسجد بودم و با خدای خود راز و نیاز می کردم. رضا هم که آنجا بود صدای ما را شنید. از من سؤال کرد پیرمرد از خدا چه می خواهی؟ گفتم: یک خانه ی کوچک که زیر سقف خانه ی خودم بمیرم. آدرس محل سکونت مرا گرفت. او زمینی برای من خرید. و در ماه رمضان بعد از نماز و افطار به همراه دوستانش می آمد و در ساختن منزل کمک می کردند. گاهی وقتها هم بعد از ظهر می آمد و چاه می کند. و الانً من در آن منزل سکونت دارم. و مابقی کارهای که مانده است را قرار بود بعد از بازگشت از جبهه انجام دهد حال چگونه می توانم او را فراموش کنم. ما به همراه آن پیرمرد به منزلش رفتیم. دیدم که دو اتاق دارد و یکی از آن دو هنوز پنجره ندارد گفتیم: پیرمرد ما دنباله ی کار رضا را برایت انجام می دهیم. گفت: من کاری نمی خواهم هیچ کس جای رضا را برایم پر نخواهد کرد. او یک دنیا محبت بود. کارهای او را نمی توانم به زبان بیاورم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه