خواب و رویای دیگران درمورد شهید
در هفتمین شب شهادت رضا دعای کمیل در منزلمان برگزار شد. دعای کمیل رو به اتمام بود که یکی از دوستان رضا با حالت ناراحتی و گریه از اطاق خارج شد و دوان دوان رو به بیابان گذاشت. هیچ کس نتوانست جلو دارش شود، بلاخره دعا تمام شد، که همان لحظه او برگشت، و درب حیاط را بست، خواهش کرد که همه بنشینید. و به خاطر آنچه که می خواهد بگوید صخره اش نکنند. گفت:" من شنیده ام که شهیدان زنده اند، اما ندیده بودم. ولی امشب رضا را در مراسم خودش دیدم. او اوایل دعا وارد شد و آخر دعا از منزل خارج شد. بعد به همه گفت: شما بگویید اطاقی که به این شلوغی بود و همه روی پای هم نشسته بودند، آیا شما گوشه اتاق کنار برادر شهید جای خالی ندیدید؟ آنهای که کنار برادر شهید بودند گفتند: فقط برای یک نفر. گفت: رضا وارد شد و مثل همیشه مؤدبانه دست روی سینه ی خود گذاشته و تعظیم کنان رفت و کنار برادرش نشست نزدیک اتمام دعا دست روی سینه گذاشت و خداحافظی کرد، و به سمت بیابان رفت. آنجا بود که من تازه به خود آمدم که این مراسم برای رضاست. هر چه دنبالش گشتم او را نیافتم. او می گفت: شما را به خدا باور کنید که جز حقیقت چیزی نبود.
ثبت دیدگاه