شناسه: 298417

آخرين وداع با خانواده

راوی زکیه احمد آبادی: شبی که پدرم برای آخرین بار می خواست به جبهه برود ایشان رفت و ما به خانه برگشتیم همگی خواب بودیم که ناگهان در خانه به صدا درآمد من به همراه مادرم رفتیم که در را باز کنیم مادرم پرسید شما چه کسی هستی پدرم با تغییر صدا چند مرتبه گفت من هستم در را باز کنید مادرم گفت ما که مردی در خانه نداریم اگر خودت را معرفی نکنی در را به رویت باز نمی کنیم سپس من گفتم کیستی؟ پدرم با مهربانی گفت دخترم زکیه من پدرت هستم در همان لحظه با خوشحالی در را باز کردیم و رویش را بوسیدم سپس پدرم از من و مادرم معذرت خواهی کرد و گفت: ببخشید اگر شما را ترساندم پدرم گفت امروز اعزام نداشتیم من هم فرصت را غنیمت شمردم و گفتم بهتر است بروم وصیت نامه را بنویسم و فردا صبح باز گردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه