دستگيري از ضعيفان
راوی حسن شوریده: شهید سعید احسانی در سن 12 سالگی بودند که یک روز هنگام نهار گفتند من میل به غذا ندارم و بعداً می خورم . همان روز یکی از روزها ی بهاری باران شدیدی می بارید . بعد از گذشت مدتی بدون اینکه کسی از اعضاء خانواده بفهمد نهار خودش را در ظرفی قرار داد و از مادرم یک تشک درخواست کرد . شهید سعید گفت : من حاضرم شبها روی فرش بخوابم ولی تشک خودم را به یک نفر مستمند که در نزدیکی منزلمان است بدهم . مادرم گفت : پسرم تشک اضافی داریم بیا و ببر شهید به من گفت : تو نیز بیل بردار و به همراه من بیا . با هم راه افتادیم به هنگام غروب آفتاب بود ناگهان به محلی رسیدیم که یک تک خانه ای بود که نصف سقف نداشت و در آنجا پیر زن فقیری زندگی می کرد . به علت بارش زیاد باران آب به محل استراحت ایشان آمده ، همه جا را خیس کرده بود . شهید بوسیله بیل راه آبی باز کرد و بعد جای فقیر را با تشکی که در دست داشت ، عوض کرد و با احترام خاصی غذا را پیش روی او گذاشت و در آخر گفت بیا برویم خواهر ، واقعاً وجدانم راحت شد . من از وضعیت این فقیر بسیار رنج می کشم و بعداً متوجه شدیم که هر روز از ایشان سر می زده ، هر گونه کار که آن فقیر داشته ، انجام می داده و غذای خودش را به عنوان اینکه روزه هستم برای ایشان می برده است.
ثبت دیدگاه