خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی مهدی صائب: یک روز از شهید خواستم که شب به خوابم بیاید( بعد از شهادت ). این موضوع اخیراً حدود پنج ماه پیش برایم اتفاق افتاد. شب خواب دیدم که بیرون خانه آن طرف خیابان ایستاده و یک پایش هم قطع بود. گفتم: آقا رجب چرا اینجا ایستاده ای؟ گفت:" خوب کجا بایستم؟" گفتم: مگر تو شهید نشدی؟ گفت:" چرا شهید شدم." گفتم: چرا بی انصاف ما را با خود نبردی و خودتان تنها رفتید؟ گفت:" تو خودت نیامدی." گفتم: نه بابا شما تو گردان ویژه بودی. ما چه ویژگی داشتیم؟ گفت:" آیا تو آمدی بگویی که می خواهم بیایم در گردان تو باشم که من بگویم نه، نیا؟ من درست است که نیروهایم را انتخاب می کردم، اما تو یک دفعه هم شده بود که بیایی؟" من همان موقع در خواب کلاهم را قاضی کردم. وقتی از خواب بیدار شدم با خود گفتم: واقعاً این که ما مانده ایم، بی خود هم نبوده. مدتی پیش هم که بحث دادن درجه بود به مسئولین گزینش گفتیم ما را نمی گذاشتند به جبهه برویم. ایشان گفتند:" حالا راستش را بگویید کدامیک از شما گفته بودید اِلا و بِالله ما می خواهیم برویم که ما جلویتان را گرفتیم؟"
ثبت دیدگاه