شناسه: 299034

شجاعت و شهامت

راوی محمد آهنی: ما هر دو با هم مدرسه می رفتیم ،اوکلاس سوم درس می خواند.آن زمان طوری بود که هر چه معلم می گفت باید انجام می دادیم اما رجبعلی دوست نداشت این کار را بکند یک روز دیدم که با مادر با ناراحتی صحبت می کند گفتم : چی شده ؟گفت : امروز معلممان آمده و گفته باید بروی یا پنبه بگیری و نخ کنی و برای ما بیاوری و یا اینکه دستکش ببافی تا ما بعنوان هدیه و سوغاتی به شهرمان ببریم از این حرف رجبعلی خیلی ناراحت شده بود والده ام گفت : مشکلی نیست من برای شما این کار را می کنم و شما ببرید در همین موقع گفت : این حرف حرف زور است و من زیر بارحرف زور نمی روم و از این به بعد نه مدرسه خواهم رفت و نه این کارها را قبول می کنم همان زمان درس ومدرسه را کنار گذاشت و سر به بیابان گذاشت طوری که ما از محل اقامت او خبر نداشتیم بعد از مدتی که دنبالش رفتیم دیدیم به روستایی رفته که حدوداً 15 کیلومتر با روستای ما فاصله داشت و آنجا منتظر ماشین بوده تا به شهر برود از بیرجند هم به تهران رفت و آنجا پیش یکی از اقوام زندگی می کرد و تا زمانی که آن معلم در روستا بود او آنجا نمی آمد و وقتی او می رفت به روستا می آمد در همان زمان در تهران روزها کار می کرد وشبها درس می خواند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه