شناسه: 299054

شجاعت و شهامت

راوی محمد باقر نوری نیا: یکی از برادران می گفت اولین بار بود که خبر سنگرهای کمینی عراق را شنیده بودیم ولی هنوز به این سنگرها برخورد نکرده بودیم. یک روز که با حاج آقا آهنی برای شناسایی رفتیم او گفت: من امروز تا به یک سنگر کمینی عراق برخورد نکنم بر نمی گردم. هر چه به او اصرار کردم که از این کار صرف نظر کند نپذیرفت. من پشت یک سنگر تانک نشستم و او حرکت کرد به طرف دشمن. من هم با دوربین او را زیر نظر داشتم. یکدفعه متوجه شدم که جلوی پایشان سنگر کمین دشمن آتش کردند. من منتظر بودم که درگیری تمام شود تا بروم جنازه را بیاورم. در همین هنگام وسط بوته ها که با چشم او را تعقیب می کردم از نظرم ناپدید شد. بعد از مدتی ایشان را دیدم که نفس زنان از پشت سرم می آید. با تعجب پرسیدم طوری نشد؟ گفت خدا اگر بخواهد انسان را نگه می دارد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه