شناسه: 299160

عشق به جهاد

راوی عباس آکی: در یک روز جمعه تمام اعضای خانواده در کار کشاورزی به پدر کمک کردیم. نزدیکی های ظهر بود که شهید گفت: امروز قرار است که دوستانم به جبهه بروند و من می خواهم با آن ها خداحافظی کنم . پدر به او اجازه داد و او هم رفت، آن هم چه رفتنی. عصر که به خانه برگشتیم از او خبری نبود و هر جایی را که احتمال می دادیم رفته باشد سرزدیم اما او را نیافتیم. تا اینکه مادر یکی از دوستانش گفت: مگر شما خبر ندارید که حسین شما و بقیه بچه ها به جبهه رفته اند. کمی ناراحت شدیم ولی بعداً نامه ای برایمان آمد و نوشته بود: سلام بر پدر، مادر، برادران و خواهرانم از شما پوزش می خواهم که دست به چنین کاری زدم. می خواستم بی خبر بروم که شما نفهیمد، نه برای اینکه شما مرا نمی گذارم که بروم بلکه برای این که این دفعه گوشم زخمی بود. گفتم: شاید مادرم راضی نشود ولی مادرم اشک شادی در چشمانش حلقه زد و پدرم افتخار کردند که چنین فرزندی دارند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه