خواب و رویای شهید؛
حسن آبرودی؛
یادم هست فرزندم حسین به مرخصی آمده بود و پانزده روزمرخصی گرفته بود و پنج روزش را در راه بود و ده روز دیگر مرخصی داشت. شبی یک مرتبه از خواب بیدارشد و گفت: بابا تفنگم را بده. گفتم: بابا اینجا تفنگ نیست. اینجا که جبهه نیست. بعد برایم تعریف کرد که درخواب دیدم جبهه خیلی شلوغ است و نیاز شدیدی به من دارند و باید حتماً بروم به ایشان گفتم: هنوز دو شب بیشتر نیست که به مرخصی آمدی می خواهی بروی؟ گفت: بله پدر باید بروم و رفت. و بعد از18 روز خبرشهادتش را برایم آوردند.
ثبت دیدگاه