شناسه: 300267

عشق به جهاد

یک روز اسماعیل خیلی اصرار می کند که به جبهه برود پدرش به اسماعیل می گوید که الان نمی خواهد به جبهه بروی فعلا بمان تا چند وقت دیگر نادرت از سفر حج بیاید بعد می روی ولی او در جواب پدرش می گوید دیگر طاقت ماندن ندارم و باید بروم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه