خاطرات سياسي
راوی فاطمه نیک فرد: <داداش حسن قهرمان> نسیم خنک صبحگاهی مرا از خواب بیدار کرد.صدای شرشر آب و برخورد نعلبکی ها خبر از جمع شدن سفره و تمام شدن صبحانه می داد.چشمانم را با بی میلی گشودم. بله همه صبحانه خورده بودند و من هم طبق معمول دیر بیدار شده بودم. صدای مادر می آمد که به داداش حسن می گفت:مادرقبل از اینکه بیرون بروی به اتاق بیا که کارت دارم. گرسنگی وادارم کرد که از رختخواب فاصله بگیرم. با صدای گرفته و قیافه ای خواب آلوده به مادر سلام کردم و مثل طلبکارها دستانم را قفل کردم و گفتم: پس صبحانه من چی؟ مادر گونه تبدار و سرخم را بوسید و گفت: همین الان عزیزم. ... در حالیکه در آغوش گرم مادر فرو رفته بودم لقمه های نان و پنیر را یکی پس از دیگری می بلعیدم و دهانم را به لیوان نزدیک می کردم. مادر با وسواس و عجله چای شیرین در دهانم ریخت و با دست دیگر پاکت سفیدی را از زیر فرش بیرون می کشید. پاکت را در زیر بالش پنهان کرد و داداش حسین را صدا زد. داداش هم روبروی مامان نشست و مامان حسین صحبتهایی که من اصلاً سر در نمی آوردم، پاکت سفید را از زیر بالش درآورد و به داداش داد و سپس گفت: خدا آنها را لعنت کند که دست از سر ما برنمی دارند. دیشب دوباره این نامه را داخل خانه انداختند. برادرم ابروانش را درهم کشید و با لحن مردانه گفت: ولی من از میدان درنمی روم. اشکهای گرم مادر از صورتش بر پیشانی من می چکید و من هراسان به صورتش خیره شده بودم که داداش حسن سریع مرا بغل کرد و گفت: آبجی فاطمه دوست داری که با من بیرون بیایی؟ و من با شادی گفتم: آره داداش. سپس رو به مادر کرد و گفت: مامان، یک روسری برای آبجی من بدهید که باهم بیرون برویم. مادر گفت: حسن جان، الان دم دست نیست. از طرفی یک بچه دو سال و نیمه که این حرفها را ندارد. داداش حسن سرم را روی سینه اش فشرد و بوسه ای گرم بر گیسوان نرمم گذاشت و گفت: این خانم کوچولو فاطمه است و باید فاطمه وار بزرگ شود. ... بعد از گردش مرا به خانه آورد و خودش ناهار نخورده بیرون رفت. در حالیکه مادر با اصرار می گفت: حسن جان، تو را به خدا کار دست خودت ندهی. آن از خدا بیخبرها رحم و مروت ندارند و من بعد از پدرت دیگر تحمل خانه خرابی را ندارم. و اشک امانش نداد. به مادرم گفتم: کی می خواهد داداش را بزند؟ و او گفت: آدمهای بد. خودم را نزدیک مادر رساندم و گفتم: نه خیر مامان خانم، داداش حسن من همه آدمهای بد را می زند. او خیلی بزرگ و قوی است. مادر لبخند تلخی زد و گفت: آری مادر، اگر منصفانه بجنگند همین طور است. از همه مهمتر اینکه خدا با داداش تو هست. ... شب شده بود، همگی به جز مامان شام خورده بودیم. داداشها هر کدام یک گوشه اتاق به خواب رفته بودند و من هم کم کم خوابم برد. ناگهان با صدای پای مادر از خواب پریدم. داشت تند تند توی حیاط راه می رفت و صلوات می فرستاد. بلند شدم و به حیاط رفتم. وقتی که مادر مرا دید با تعجب و نگرانی گفت: تو چرا بیداری؟ گفتم: تو کنارم نبودی؟ چرا در حیاط راه می روی؟ گفت: منتظر داداشت هستم. کمی که گذشت صدای ناله ضعیفی از پشت در چوبی خانه به گوش رسید. مادر گوشهایش را تیز کرد. رنگ از صورتش پریده بود و صدای تپش قلبش را که هر لحظه شدت می گرفت، می شنیدم. خیلی ترسیده بودم. مرا به اتاق برد و خودش با ترس و لرز و احتیاط فراوان در را باز کرد. من از پشت پنجره اتاق او را می دیدم که ناله کنان کسی را به داخل خانه می کشید. خودم را به حیاط رساندم. آن شخص داداشم بود که غرق در خون و بیهوش پشت در افتاده بود و مادر بی سر و صدا بر سر و سینه می کوفت. می ترسید که بچه ها از خواب بیدار شوند. مادر زیر بغلهای داداش را گرفت و او را کشان کشان به ایوان برد و من هم گریه کنان خون را از صورتش پاکش می زدودم و می گفتم: داداش، این آدمهای بد کجا هستند؟ الان همه آنها را خودم گاز می گیرم. سرم را روی سینه برادرم گذاشته بودم و صدایش می زدم، ولی جواب نمی داد و من در آغوش وی به خواب رفتم. صبح داداش می توانست صحبت کند. همه چیز را برای ما گفت و من با آن ذهن کوچکم فهمیدم که آدمهای بد همان مجاهدین خلق هستند که برای یک لولو خانه سیاه و بزرگی ساخته اند و او آدمهای خوبی مثل بابا و داداش حسن را اسیر می کند و کتک می زند. ولی داداش حسن قهرمان من خودش را یکه و تنها وارد خانه تاریک آن لولوی بیرحم شده و خانه را بر سرش خراب می کند. آدمهای بد هم همه شان به داداش من حمله کرده و او را با نامردی کتک می زنند...
ثبت دیدگاه