شناسه: 301321

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی زهرا جلیلی: بعد از شهادت همسر شهیدم عیدقلی من بچه ها را به باغ می بردم تا زیاد برای پدرشان بهانه نگیرند یک شب که در باغ خوابیده بودیم در عالم خواب و بیداری دیدم از یک قسمت باغ زمزمه ای می آید و نوری پخش می شود یک دفعه دیدم همسر شهیدم عیدقلی آمد پرسیدم کی آمدی؟ گفت: من که همیشه می آیم و به شما سر می زنم پس از زمزمه ها از چیست؟ گفت: آن طرف باغ دوستانم به همراه من آمده اند که به خانواده هایشان سر بزنند پرسیدم آن نور چیست؟ گفت: نور از شهیدانی است که آن طرف باغ هستند در همین لحظه بلند شدم و با چشمانم می دیدم نور چگونه آرام آرام به همراه زمزمه محو می شود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه