محمد
به نقل از همسر شهید: گفت: «امشب زودتر به خانه میآیم؛ چون چند روزی است نخوابیدهام و خیلی خستهام. امشب در دفتر حزب جلسه داریم. میروم اما زود برمیگردم.»
دخترم زبان باز کرده بود و آن روز برای اولین بار توانست اسم پدرش را صدا بزند. مرتب میگفت: «محمد، محمد...» ایشان رفت؛ ولی خبری از آمدنش نشد! کم کم اخباری پیچید که دفتر حزب منفجر شده است.
ثبت دیدگاه