حرمت والدين
روزی علیرضا به من گفت : " پدرجان آماده شو و به سفر حج برو . " گفتم : پسر جان خودت می دانی که من چیزی ندارم که به سفر حج بروم . گفت: پدر اصلاً نگران نباش ، من تو را می فرستم ." گفتم : به فرض که تو بفرستی ، من خودم لیاقت این سفر را ندارم . با اصرار گفت: " برو ، چون من می خواهم هر طور شده دینم را به شما اداء کنم." وقتی دیدم حرف از اداء دین است گفتم : در زمان کودکیت ، یکبار که تو را بغل کرده بودم تو ادرار کردی و قطره ای از آن به دهان من خورد ، حال بگو ببینم آیا تو می توانی همان را جبران کنی . علیرضا با کمی تأمل گفت : چه بگویم ، فقط می دانم که اگر هفت بار تو را به سفر خانه خدا بفرستم باز هم نمی توانم لحظه ای از آن زمان را جبران کنم
ثبت دیدگاه