عشق به جهاد
راوی سیامو مختاریان : یک روز که هنوز هیچ خبری برای رفتن به جبهه نبود و فقط از مسجد اعلام کرده بودند که افرادی که می خواهند به جبهه بروند جهت ثبت نام به مسجد بیایند که دیدم برادر عزیزم نور محمد لباس بسیجی اش را پوشید و اسلحه به دست گرفت داخل حیاط مانند پرنده ای مدام از این طرف به آن طرف می پرید که مادرم آمد و گفت: حداقل وقتی خواستی بروی لباس بپوش نور محمد خیلی خوشحال و خندان بود و به مادرم می گفت: مادر اگر هیچکس به جبهه نرود من خواهم رفت چون دیگر از روستایمان هیچکس نرود و شهیدی ندهد زشت و برادرم نور محمد اولین کسی بود که برای جبهه ثبت نام کردو اولین شهید روستایمان بود .
ثبت دیدگاه