شناسه: 305368

عشق به جهاد

به روایت ازشرف انسا قدیری پور : در یک روز بارانی موسی الرضا پیش من آمد و گفت : می خواهم به جبهه بروم ،اجازه رفتنم را بدهید و رضایت نامه ام را امضاء کنید تا بروم اما من به او گفتم که پدر تون الان در جبهه هست تو هم اگر بروی آن موقع ما چه کار کنیم . گفت : نه مادر شما بیائید رضایت بدهید خداوند با شما هست . خلاصه من را پیش آقای شهروزی مسئول بسیج شیروان برد که رضایت بدهم ، آنجا آقای شهروزی گفت : شوهر شما جبهه هست اگر پسرش هم بخواهد برود آن موقع شما چه می کنید ؟ تا می خواستم حرفی بزنم موسی الرضا برگشت و گفت : مادر من زینب وار عمل می کند و همچون حضرت زینب صبر می کند خلاصه به هر تر تیبی که بود رضایتم را گرفت و رفت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه