عشق به جهاد
به روایت از شرف انسا قدیری پور : یک روز صبح برادرم آمد موتورش را ببرد ، موسی الرضا هم با فریب دادنم گفت : من با دایی می روم . بعد شب دیدم برادرم آمد اما موسی الرضا نیامده گفتم : موسی الرضا کجاست گفت : او با من به شیروان آمد و دم در بسیج پیاده شد و دیگر نمی دانم کجا رفت ، صبح زود به پایگاه بسیج شیروان رفتم واز و از جوانی که در دکه نگهبانی در پایگاه ایستاده بود سئوال کردم موسی قنبری می دانید کجاست ؟ گفت : بله دیروز به جبهه رفت گفتم پس چرا به خداحافظی نیامد . نگهبان پرسید شما مادرش هستید گفتم بله بعد آن جوان آهی کشید و اشک در چشمانش جمع شد و گفت : به موسی الرضا گفتم برو از خانوا ده ات خداحافظی کن اما او گفت : می ترسم وقتی نگاهم به صورت مادرم بیافتد شیطان وسوسه ام کند و نتوانم دل بکنم پس بهتر است که به خانه نروم .
ثبت دیدگاه