عشق به جهاد
به روایت از شرف انسا قدیری پور : یک سری که پدر موسی الرضا می خواست به جبهه برود موسی الرضا هم گفت : من هم می خواهم به جبهه بروم و پدرش گفت : اشکالی ندارد و اسمش را برای اعزام نوشت زمانیکه وقت اعزام پدر موسی الرضا رسید ، و به یک طریقی پدرش موسی الرضا را دست به سر کرد و گفت برو در باغ آب را ول کن ،زمانیکه موسی الرضا بر گشت دید که پدرش رفته خیلی ناراحت شد و می گفت : بابا که تازه از جبهه آمده بود او می ماند ومن می رفتم بعد گفتم که پدرت گفته دلم نمی آید چون او هنوز خیلی کوچک است باید کمی بزرگتر شود اما موسی الرضا با ناراحتی گفت : امام زمان نیاز به گل پر پر دارد نه گل پژمرده .
ثبت دیدگاه