خبر شهادت
به روایت ازفاطمه صفوی شاملو : دو سه روز قبل از شهادتش تلفن زد . خواهرش گفت : بیا مامان حالش خیلی خراب است . نمی خواهی بیایی مادر را ببینی ؟ چرا. گفتم : کی می آیی ؟ گفت : آقای درچه ای اگر اجازه بدهد می آیم . آقای در چه ای رفته ای آبادان ، اگر او بیاید من می آیم . خواهرش برداشت گفت : جواد می آید زنش را عقد کند قرار بود روز مبعث عقد کند و سوم شعبان زنش را بیاورد . در ضمن موقعی که خواهرش می گفت : مامان حال ندارد و مریض است من بلند شدم ، گفتم : کجا مریضم و گوشی را گرفتم و با جواد صحبت کردم . او قسم داد که من مریضم . گفتم : به جان خودت قسم که من مریض نیستم . یک سرما خوردگی داشتم خوب شدم گفت : مامان می آیم : فردایش بود که دوستش نهج البلاغه وصحیفه سجادیه را آورد . ما بازار رفتیم برای خرید . خواهرش گفت: جواهرات ، آئینه شمعدان بگیریم . گفتم : که بگذار جواد بیاید و با خانم خودش باشد . روز بعد از مبعث بود سردار شاملو دامادمان آنطرف نشسته بود . گفتم : جواد می آید عمه جان ؟ گفت : راست می گویید ، جواد آمد عقد می کنیم و شروع به تعریف از جبهه و از جواد کرد که چطور تانکها را می زند . شکارچی تانگ اسمش شده است . او از جبهه می گفت: من هم از عروسی می گفتم . نگو او آمده بود که خبر شهادت جواد را بدهد . و عکسش را بزرگ کند . و من از چه می گفتم . بعد از ظهر شد دیدم فامیلها آمده اند و همه سیاهپوش هستند . دختر دایی ام که پسرش شهید شده بود ، دیدم لباس سیاه پوشیده است . گفتم : که خودم لباس سیاه را از تنت در آوردم . چطور لباس سیاه پوشیدی ؟ دوباره گفت : نمی دانم کی مرده آنجا تعزیه بود رفته بودیم . باباش آمد و رفت و بستنی و شیرینی گرفت . حالا من از همه جا بی خبر دیدم مردها یک اتاق رفته اند و زنها اتاق دیگر ، به همه اشان می گویم که آماده باشید جواد برای عروسیش می آید . اینها همه نشستند . یکدفعه دیدم که اذان می گویند یکی یکی بلند شدند و برای وضو گرفتن بیرون رفتند . داخل اتاق آمدم ، دیدم هیچ کس نیست . دخترم که آمد نگو به او خبر داده بودند او هم بستنی و شیرینی دستش بود . گفتم : چه خبره هر دو شیرینی وبستنی گرفته اید ؟ گفت : عید است . اینها را گذاشتند ، دیدم هیچ کس نیست ، رفتم پایین دیدم . دخترم با خانم مهاجریان که پسرش تازه شهید شده بود ، دارند صحبت می کنند . گفتم : جواد شهید شده است . گفت : بله مامان جان آن تاجی که روی سر آقای مهاجریان خورد روی سر ما هم خورد . گفتم :بی انصاف چرا زودتر به من نگفتید ؟ به جان پاک جواد من هیچ تکانی نخوردم . می خواستم زمین را سجده کنم . می ترسیدم که اینها دیوانه شده ، دیدم اینها شروع به گریه کردند ، گفتم چرا گریه می کنید ؟ هر که می خواهد گریه کند از خانه بیرون برود . اگر ما را دوست دارید جواد برای گریه شهید نشد. امام حسین هم برای گریه شهید نشد . بروید ببینید برای چه شهید شده ؟ راهش را بروید نشینید گریه کنید. اینها همه ساکت شدند . رفتم گل گاو زبان دم کردم . یک سینی گل گاو زبان ریختم و بالا آوردم . دیدم پدرش نشسته است . سینی را گذاشتم . بعد پدرش گفت : باز قوم هایت را دیدی ، ما را تحویل می گیری ، گفتم : پدر داماد شدید ، پس پدر داماد را باید تحویل بگیریم . باباش خیلی ساده باور کرد و چیزی نگفت ، دخترم پشت سرما بود . گفت : آقا جان تاجی که بر سر حاج آقای مهاجریان خورد بر سر شما هم خورد . خدا شاهد است، پدرش دستهایش را بالا برد و گفت : ای خدا تو که بخواهی بزرگش کنی . خودت بزرگش می کنی . تو که بخواهی به زمین بزنی ، خودت به زمین می زنی . یکی یکی فایلها می آمدند سرشان را به دیوار می زدند . من می بایست تک تک اینها را ساکت می کردم . می گفتم : گریه نکنید به خدا جواد راضی نبود صدای گریه از این خانه بیرون نرود که منافقین و بنی صدر خوشحال شوند برای چه گریه می کنید ؟ ما برای اسلام خون می دهیم . اگر ده تا پسر هم داشته باشیم می دهیم . مگر پسر های من از پسرهای سید الشهداء بالاترند ، حالا مانده بودند به خانه خانمش چطوری خبر دهند ، صبح می خواستند که بروند از راه آهن جنازه را بردارند و بیاورند . فهمیدم که اینها می خواهند که من نفهمم ، چون جنازه نمانده بود ، یک دست و پا بود . دیدم همه دور هم جمع هستند و کسی جرأت نمی کند که به من بگوید . گفتم : ای مادر من نمی آیم ، گفتند برای چه مامان ؟ گفتم : جوادی که سر ندارد ، برای چه بیایم ؟ گفت ک از کجا می دانی جواد سرندارد ؟ گفتم که جواد خودش گفت : موقع خداحافظی وقتی که از منزل بیرون رفت دیدم که جابزه سر ندارد ، فردایش که تشییع جنازه بود ، خودم نقل می پاشیدم خواهرش اسلحه اش را و قرآن و صحیفه سجادیه را دستش گرفته بود و زنش هم عکش را ، در صحن خانمش برایش سخنرانی کرد . من هم خودم دفنش کردم . البته جنازه ای نداشت که دفن کنم پس از اینکه از صحن بیرون آمدیم عروسم دست به گردن من انداخت و گفت : مامان جان من لیاقت آن را نداشتم که عروس شما باشم . گفتم : تو سید سادات هستی و ما عام ، تو تاج سر ما بودی ، دیگر قسمت شما همین بود . گفتم : ببین اعظم جان تو ازدواج می کنی ، انشاا... من به عروسیت می آیم .
ثبت دیدگاه