شناسه: 305446

همت در رفع مشکل دیگران

به روایت از سیدهاشم درجه ای : یک روز جواد پیش من آمد و پانصد تومان به من داد و گفت : هرکجا لازم شد خرج کن و من پذیرفتم برای مدّت طولانی این مبلغ پیش من بود و مورد مصرفش پیش نیامد تا اینکه برحسب اتّفاق به مشهد آمدم و در برگشت جواد شهید شد و توفیق زیارت جواد را دیگر نداشتم، سه چهار روز در مشهد بودم و پانصد نفر نیز نیرو آموزش می دیدند. قرار بود آنان را به جبهه ببرم و از من خواستند در آموزش آنان نظارت داشته باشم، آموزشگاه انتهای نخریسی مشهد بود یک شب از آموزشگاه بیرون آمدم تا به خانه بروم کمی جلوتر از من خانم و آقایی می رفتند که خانم به همراه بچّه اش به رفتن خود سرعت بخشیدند و از آقا دور شدند. من از عقب به آقا رسیدم ظاهراً ایشان خجالت می کشید، وقتی یک قدم از او جلو افتادم او گفت : آقا این که نمی شود، برگشتم و گفتم : چه نمی شود؟ گفت : من با زن و بچّه ام از فلان شهرستان آمده ایم و الان هزینة سفر نداریم و نمی توانیم برگردیم. در آن موقع در جیب من جز پانصد تومان جواد پولی نبود و من آن را از آن خود نمی دانستم و هرچه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید، از طرفی این را شنیده بودم که به فرد در راه مانده باید کمک کرد و این کار بر مسلمانان واجب است. ده یا دوازده تومان بیشتر نداشتم که باید هم به خانه می رفتم و هم نان می گرفتم ، فکر کردم که او حداقل برای این که یک شب بماند صد یا صد و پنجاه تومان لازم دارد تا بتواند به شهرستانش برسد از او خواستم شب به خانة ما بیاید ظاهراً به او نیز خیلی فشار آمده بود گفت : هرچه می توانی الان به من کمک کن من نمی توانم با زن و بچّه ام به خانة شما بیایم و تا صبح از زن و بچّة تو خجالت می کشم، ‌خیلی حرف قشنگی بود و دیدم حرف درستی است به او گفتم خرجت چقدر است؟ گفت : صد یا صد و پنجاه تومان، تصمیم گرفتم به چند مغازه ای که آنجا بود بروم و کارت سپاه یا گواهینامه ام را گرو بگذارم و پولی برای آنان بگیرم. وارد یک دوچرخه سازی شدم. خجالت نیز می کشیدم و لباس اتو کرده نیز داشتم. خواستم کارتم را از جیبم بیرون بیاورم که پانصد تومانی جواد همراه کارت بیرون آمد. خیلی خوشحال شدم از او خواستم آن را خرد کند و او پول را از من گرفت و به شاگردش داد تا برود و خورد کند، بعد پول را گرفتم و نزد آن شخص بردم و گفتم : هرچه احتیاج دارید بردارید؟ و او حدود صد و پنجاه تومان برداشت. من گفتم : اگر بیشتر احتیاج داری بردار، و او با اکراه پنجاه تومان دیگر برداشت، دست مرا گرفت که آدرس مرا بگیرد تا بتواند پول را برگرداند، من گفتم : پول متعلّق به خودت است، ولی اگر کسی محتاج بود و تو به پول احتیاج نداشتی به نیابت من به یک انسان مستحق بده و به او نیز بگو ،‌هر زمان احتیاج نداشت آن را به فرد دیگری بدهد. ظاهراً صدقة جاریه ای برای شهیدمان بوجود آمده بود و بخاطر ندارم که بقیّة پول چگونه خرج شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه