شناسه: 306749

با لب های خشکیده شهید شد

(روایت از محسن افخمی روحانی –همرزم): از دور ،چهره اش را دیدم که به سمت سنگر می آمد .توان راه رفتن نداشت .بیشتر از سه روز بود که آب و غذا نخورده بود .نزدیک من که رسید ،خستگی از چهر ه اش می بارید .نگاهی به صورتش انداختم ،ترکش به گونه اش خورده بود و از جای زخم خون جاری شده بود؛ چند ترکش هم به بدنش خورده بود و آثار خون روی لباسش دیده می شد.گفتم :«فرمانده چای آماده است قبل از رفتن گلویی تازه کنید» داخل سنگر شدیم و او در حالی که به شدت در فکر فرو رفته بود گوشه ای از سنگر نشست. لیوان چای را به لب های خشکیده اش نزدیک کرد هنوز حتی یک جرعه از چای را نخورده بود که لیوان را روی زمین گذاشت و در حالی که ذهنش به شدت مشغول بود از سنگر خارج شد. داخل لیوان را که نگاه کردم دیدم لیوان از خون گونه فرمانده که ترکش خورده بود پر شده.هنوز نیم ساعت از رفتنش نگذشته بود که شهید غلامرضایی سراسیمه وارد سنگر شد و گفت: «فرمانده علیمردانی شهید شد».

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه