شناسه: 306750

خداحافظ فرمانده

(روایت از احمد جاویدی -همرزم) : شمار مجروحان و شهدای چزابه بسیار زیاد بود .حساب کار از دستمان در رفته بود. امکانات،دارو و بقیه تجهیزات پزشکی هم تمام شده بود.حسابی کلافه شده بودم.
در آن شرایط سخت ،خبر آوردند که فرمانده علیمردانی شهید شده است. خبر را بارها شنیدم اما باورم نمی شد.وقتی اورا به بهداری آوردند سر و صورت و بدنش پر از خون بود. تمام خاطراتی که با او داشتم مثل یک فیلم سینمایی از ذهنم گذشت.بالای سرش که رسیدم، سعی کردم سرو سامانی به پیکرش بدهم. تعداد ترکش ها از حد شمارش بیرون بود .بچه های بهداری پیکرش را روی تخت گذاشتند.تعداد زیادی شهید و مجروح به بهداری آوردند . 30 ماشین نیسان داشتیم که مرتب مجروح و شهید می آوردند.شهید علیمردانی خیلی تنومند بود و هر کاری می کردیم کفن بسته نمی شد، با هر زحمتی بود سر وته کفن را جمع کردیم .نگاهی به چهره اش انداختم و دستی به صورتش کشیدم .گره کفن را محکم کردم و آرام در گوشش زمزمه کردم: خداحافظ فرمانده. دیدار به قیامت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه