در چذابه یا چشمان من باید بخوابد یا چشمان تو
جانباز غلامحسین صفایی: یک شب خیلی خسته بودم. از شدت خستگی توان راه رفتن نداشتم. به سنگر رفتم. دیدم خیلی آرام گوشه ای خوابیده است. چند روز بود که اصلاً چشم روی هم نگذاشته بود. دلم نیامد بیدارش کنم. رزمنده ی دیگری را بیدار کردم تا نگهبانی بدهد. خودم هم از شدت خستگی بی هوش شدم و دیگر چیزی نفهمیدم.
اذان صبح که برای نماز بلند شدم، سر سجاده مشغول خواندن قرآن بود. به محض اینکه من را دید گفت: صفایی بار آخرت باشد که بدون اطلاع به من می خوابی. هر موقع خواستی، استراحت کن اما قبلش با من هماهنگ باش. در چذابه یا چشمان تو باید بخوابد یا چشمان من و گرنه سرنوشت خط نامعلوم خواهد شد.
ثبت دیدگاه