اعتقاد به ولايت
راوی محمد رضا محمدی : در یکی از روزهای تابستان دیدم ابوالقاسم به خانه آمد بیل را برداشت و داخل اتاق رفت و شروع کرد به کندن چاله ای کرسی زمان قدیم به علت نبودن برق در روستاها داخل اتاق چاله ای می کندند و زمستان در این چاله آتش (زغال داغ) می ریختند و کرسی را روی آن می گذاشتند و به این وسیله خودشان را گرم می کردند گفتم : ابوالقاسم چه کار می کنی ؟ الان زمستان نیست که چاله ی کرسی را می کنی گفت: می خواهم کاری انجام بدهم . بعداً متوجه می شوید . ازخانه بیرون رفت و بعد ازمدتی با یک بغل کتاب برگشت آنها را داخل چاله ی کرسی گذاشت و فرش را پهن کرد شب که شد با عده ای از دوستانش به خانه آمد گفتم : اینها را برای چه به خانه آوردی ؟ گفت : می خواهیم کتاب بخوانیم . کتابهای حضرت امام (ره) بود. پرسید شما نمی خواهی از خانه بیرون بروید ؟ گفتم : نه گفت : در منزل را می بندم هر کس در را کوبید آن را باز نکنید . کتاب ها را از چاله بیرون آوردند و شروع به خواندن آنها کردند . تا نیمه های شب کتاب می خواندند این کار را چند شب انجام دادند پدرش گفت : ابوالقاسم تو با این کارها ما را به کشتن می دهی گفت : نه اگر قرار به کشتن باشد مرا می کشند و به شما کاری ندارند .
ثبت دیدگاه