شناسه: 307085

توجه به امر ازدواج

راوی محمد رضا محمدی : یک روز ابوالقاسم گفت : می خواهم داماد شوم گفتم : مادر جان از حالا زود است تا کنون هفت وصلت انجام دادیم الان پول نداریم که بخواهیم تو را هم داماد بکنیم . زیاد اصرار می کرد دختر یکی از اهالی روستا که یک دختر پاک و عفیفی بود را انتخاب کرده بود دیدم نمی توانیم ایشان را منصرف کنیم پدرش گفت : مهریه زن شما را می توانم بدهم ولی پول خرج و مخارج عروسی را ندارم ابوالقاسم قبول کرد . به خواستگاری رفتیم خانواده ی عروس هم راضی به این ازدواج شدند قبل از این که عقد کنیم ابوالقاسم کلیه ی وسایلی که برای عقد لازم بود را خرید و به منزل آورد و مراسم عقد و عروسی را به خوبی و خوشی انجام دادیم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه