شناسه: 307157

اولین اعزام

به روایت از فاطمه عسگری : موقعی که می خواست به جبهه برود مادر ایشان به علی آقا گفت: پسرم بگذار جوان ها بروند اگر برای تو اتفاقی بیفتد چهار بچه ات یتیم می شوند. ایشان در جواب مادرش گفت: مادر جان این حرفی که شما می زنید مانند آن نفری است که از گرسنگی گریه می کند فردی که دو قرص نان داشت از کنارش رد می شود گفت: چرا گریه می کنی آن فرد گرسنه گفت: گرسنه ام. او هم نشست کنار مرد گرسنه و شروع به گریه کرد. گرسنه گفت: تو چرا گریه می کنی! از دو قرص نانت یکی را به من بده یکی را هم خودت بخور تا نه من گرسنه باشم و گریه کنم و نه خودت. گفت: نه، هر چه بخواهی برایت گریه می کنم ولی نان به تو نمی دهم. مادر مگر شما در ماه محرم و مراسم عزاداری نمی گویید یا امام حسین علیه السلام یا لیتنی کنت معکم؛ کاش بودم و شما را یاری می کردم. حالا این زمان؛ همزمان یاری امام حسین علیه السلام است. شما که مانع می شوید مثل این است که بگویید هر چه می خواهید گریه کنید و جانتان را در راه دفاع از دینتان ندهید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه