شناسه: 307617

عشق به جهاد

به روایت از حسین کسکنی : آقای عاقبتی نقل می کرد که می خواست پاسدار اسفراین شوم زمانیکه برای تحقیق آمده بودند یک عده از من بد تعریف کرده بودند. از تحقیقات رد شدم:«با علاقه ای که به سپاه داشتم به عنوان پاسدار از تهران اقدام کردم و وارد سپاه شدم.» من می گفتم: شاید یک زمانی بخواهی از این لباس بیرون بیایی.» جواب داد:«که اگر من را بیرون کنند که هیچ، در غیر این صورت باید من را با این لباس به خاک بسپارند.» ایشان بعد از مدت زیادی در جبهه ماند. با توجه به اینکه زایمان همسرش نزدیک بود. به او گفتم برگردد تا موقع به دنیا آمدن فرزندت در کنار خانواده باشی گفت:«ولش کن بچه را خدا می دهد و خودش نگه می دارد به من در اینجا بیشتر احتیاج است تا در خانه.» بعد از مدت زیادی که در جبهه بود یکبار به مرخصی آمد حدود 10، 15 روز مرخصی داشت. یک روز به سپاه اسفراین آمد و خبر را شنید. گفت: حسین من به منطقه برمی گردم. در آنجا به من احتیاج دارند نباید بگذارم چزابه را بگیرند. در عرض 5 دقیقه که با هم بودیم تصمیم خودش را گرفت تا به جبهه برگردد. مرخصیش هنوز تمام نشده بود که به جبهه برگشت و این آخرین رفتن او بود و سر انجام به آرزویش رسید. طوری که بعداً خبر دار شدم ایشان همراه با چند نفر از نیروهای خودش، مقاومت کرده بودند و توانسته بودند جلوی نفوذ عراقی ها به منطقه چزابه را بگیرند و بالاخره به شهادت رسیده بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه