شناسه: 307618

عشق به جهاد

دفعه آخر که فرج ا... به مرخصی آمد نزدیک زایمان من بود. مادرش اصرار می کرد که نرو. شاید به شما احتیاج باشد. اما فرج ا... گفت: من از زن و بچه و خانواده ام می گذرم ولی از جبهه نمی گذرم. من زن و بچه ام را به خدا می سپارم. موقعی که می خواست برود رو به من کرد و گفت: یک موقع ناراحت نباشی. گفتم: من هم انقلاب را دوست دارم. تو که از انقلاب نمی گذری. من هم که همسرت هستم از انقلاب نمی گذرم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه