فکاهی شوخ طبعی
به روایت از مهدی نامنی : نیمه دوم سال 60 بود. در یکی از روزها در داخل آسایشگاه بودم که آقای عاقبتی وارد شد. تختها را یکی یکی بازرسی کرد. به تخت آقای حقانی فرد که خوابیده بود رسید و با حالت خنده و شوخی چند بار صدا زد«برادر حقانی فرد» بعد از اینکه او را از خواب بیدار کرد گفت:«خوابیده ای» آقای حقانی فرد گفت:« بله، می بینی که خواب بودم.» آقای عاقبتی گفت:«اگر خوابیده ای پس بخواب، چون فقط می خواستم از زبان خودت بشنوم که خوابیده ای یا بیداری.»
ثبت دیدگاه