عشق شهادت
راوی محمد نصیری: وقتی برادرم حمید رضا برای آخرین مرتبه می خواستند به جبهه بروند با من زودتر خداحافظی کردند چون من می خواستم به جایی بروم ولی نتوانستم از خانه بیرون بروم چون احساس می کردم این آخرین باری است که ایشان را می بینم به همین خاطر در همان اتاقی که ایشان نشسته بودند و کتاب می خواندند رفتم و خودم را به کتابی مشغول نمودم تا ایشان را زیاد تر ببینم . گویا ایشان هم می دانستند که این آخرین دفعه ای است که دارند مرا می بینند و به من گفتند : خواهر ، چرا نمی روی ؟ گفتم : حالا باشه هنوز دیر نشده مقداری کار دارم بعد می روم . دوباره به ایشان گفتم : شما نمی شود این دفعه به جبهه نروید ؟ تازه آمد ه اید ! خستگی تان را بگیرید ، مدتی که گذشت دوباره بروید . ایشان گفتند : نه ، شما اصلاً نگران نباشید . من این راه را انتخاب کرده ام و هیچ اتفاقی نمی افتد و اگر خدا خواسته باشد و من لیاقت شما را داشته باشم ، بدان که از ته دل راضی هستم که شهید شوم . تو اصلاً ناراحت مباش . بعد یک مقداری در رابطه به جبهه و جنگ با هم صحبت کردیم و ایشان با همان صحبت هایی که نمود به قدری من را آرام کرد که دیگر چیزی نگفتم و فقط خداحافظی نمودم و به دنبال کارم رفتم و ایشان هم به جبهه رفت و به شهادت رسید !
ثبت دیدگاه