شناسه: 308806

عشق به جهاد

محمد چند بار تصمیم گرفت به جبهه برود که با مخالفت روبه رو شد . هنگامی که خبر شهادت دوستش رضا امینی و مفقود شدن دوست دیگرش موسی الرضا را به او دادند تحول عجیبی در او به وجود آمد و مجدداً مصمم شد که به جبهه برود ولی این بار هم با مخالفت روبه رو شد تا اینکه یک شب من در خواب دیدم که پدرم به من می گوید باید به جبهه بروی و من در جواب به او گفتم:پدر جان من در جبهه کارایی چندانی ندارم و حتی برای رزمندگان دست وپاگیرنیزمی شوم که در این موقع محمد در عالم خواب گفت:پدر جان من به جای شما به جبهه می روم . بعد از این جریان به محمد اجازه دادم که جهت رفتن به آموزش و سپس جبهه در بسیج ثبت نام کند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه